ن

( نسخه هاي زندگي( ۱۳

رضا شيرمحمدي-اول مرداد ۸۸

Reza1_sh@yahoo.com

تا خم نشويد، كسي نمي تواند سوارتان بشود.

مارتين لوتركينگ

زندگي، دشمن شما نيست، اما طرز فكرتان

مي تواند دشمن شما باشد.

اگر مي بينيد كه مورد سوء استفاده قرار

مي گيريد، يا قرباني اهداف نامطلوب

ديگران مي شويد، اين دليل اين نيست كه

دنيا پر از رند وشياد است، بلكه به اين

خاطر است كه با اعمال وگفتارتان به

ديگران پيغام داده ايد كه از من سوء

استفاده كنيد.

هرگاه كه مي انديشيد مشكل بيرون از

شماست، خود آن انديشه، مشكل شماست؛

كليد همه مشكلات نيز در درون شماست.

aaaa

اين بار آرزو كرد كه باد شود وفورًا

تبديل به باد شد.

ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد،

ديگر قدرت تكان دادن صخره را نيافت.

باخود گفت:

قويترين چيز در دنيا صخره سنگي است

وناگهان تبديل به سنگي بزرگ وعظيم

شد.

همانطور كه محكم ايستاده بود، ناگهان

صدايي شنيد واحساس كرد كه دارد خٌرد

مي شود. نگاهي به پايين انداخت و

سنگ تراشي را ديد كه با چكش وقلم به

جان او افتاده است!...

aaaa

اخلاق وعظمت مردان بزرگ، از طرز

رفتارشان با كوچك ترها معلوم مي شود.

توماس كارلايل

پرسشهاي خداوند

خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چرا اتومبيل سوار مي شدي، بلكه خواهد پرسيد كه چند نفر را كه وسيله نقليه نداشتند، به

مقصد رساندي؟

خداوند از تو نخواهد پرسيد زيربناي خانه ات چند متر بود، بلكه خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتي؟

خداوند از تو نخواهد پرسيد ميزان حقوق ومزاياي تو چقدر بود، بلكه خواهد پرسيد آيا سزاوار گرفتن آن بودي؟

خداوند از تونخواهد پرسيد مسئوليت ومقام شغلي تو چه بود، بلكه خواهد پرسيد آيا آن را به بهترين نحو انجام دادي؟

خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست داشتي، بلكه خواهد پرسيد براي چند نفر دوست ورفيق بودي؟

خداوند از تو نخواهد پرسيد درچه منطقه اي زندگي مي كردي، بلكه خواهد پرسيد با همسايگانت چگونه رفتار كردي؟

خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو چه رنگ بود، بلكه خواهد پرسيد كه چگونه انساني بودي؟

خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا اينقدر طول كشيد تا به جستجوي رستگاري بپردازي ، بلكه با مهرباني، تو را به جاي

دروازه هاي جهنم، به عمارت بهشتي خود خواهد برد. مسعود لعلي-کتاب بهشت ياجهنم

َالخَير في ما وقَع...

مديرعامل يك شركت بزرگ تجاري، مشاور مالي بسيار خوبي داشت كه داراي يك عادت عجيب بود. او همواره پس از ارائه

راهنمايي هاي خود مي گفت: "هرچه پيش آيد خير است." ميزان فروش وسود وزيان شركت، بهاي سهام، گزارش هاي شعب،

تلاش هاي شركت هاي رقيب ودعواهاي حقوقي هرچه بود، بازهم همواره مشاور مالي به مديرشركت مي گفت: "خير است."

يك روز مديرعامل در طي تصادف چند انگشت خود را از دست داد. مشاور براي عيادت وي به بيمارستان آمد، به دست

باندپيچي شده مدير نگاه كرد وگفت: "خواهي ديد كه خير است." مديرعامل گفت: ديگر كافي است . تواخراج هستي.

برو بيرون! پس ازچند روز مديرعامل كه هنوز به دليل از دست دادن انگشتانش در رنج بود، به محيط كار خود بازگشت. وي

پس ازالتيام يافتن زخم ها تصميم گرفت استراحتي كند، وچون به مطالعه فرهنگ هاي بومي علاقه بسيار داشت، تصميم به يك

سفر سياحتي گرفت. وي يك راهنما وچند باربر را استخدام كرد وباچند تن از همكارانش عازم جنگل ها شد. روز اول سفر،

راهنماي بي تجربه راه خود را گم كرد وهمه آنها گرفتار آدمخواران شدند.

تل هاي آتش افروخته شد، ديگ هاي بزرگ آب بر آنها قرار گرفت واسيران در صف ايستادند تا با آنها غذاي خوشمزه اي پخته

شود. رييس قبيله آدمخواران به تماشاي مراسم نشست كه ناگهان متوجه دست بدون انگشت مدير عامل شد ومراسم را متوقف

كرد. اوگفت: اين مرد ناقصاست. خوردن آدمهاي ناقصتاثير بدي بر نسلهاي آتي ما خواهد گذاشت. فورا او را آزاد كنيد.

مديرعامل پس از بازگشت به وطن به سراغ مشاور سابق خود رفت ومتوجه شد كه او بيكار است ودر يك خانه اجاره اي

زندگي سختي را مي گذراند. به اوگفت: من براي معذرت خواهي آمده ام. حق باتو بود.

مشاور پرسيد: چطور؟ مدير عامل ماجراي سفر، آدمخواران ودليل زنده ماندن خود را براي مشاور شرح داد وگفت: واقعا خير

بود كه انگشتانم را ازدست دادم. معذرت مي خواهم كه ترا اخراج كردم وبه زندگي تو لطمه زدم. چگونه مي توانم اشتباهم را

جبران كنم؟

مشاور گفت: نه اتفاقا خير بود كه مرا اخراج كردي! مدير باتعجب پرسيد: منظورت چيست كه بيرون كردن تو خير بود؟ مشاور

جواب داد: اگر مرا بيرون نكرده بودي، قطعا من هم با تو همسفر شده و آدمخواران مرا خورده بودند.

ب

به نام خداوند جان وخرد اين مطلب, زنگ خطري براي هوشياري شما راجع

به گذر عمر است؛ معني و مفهوم آن اين است

که قدر لحظه لحظه ي عمر و زندگي خود را بدانيد و

آن را آسان نفروشيد. روز حسرت, هيچ فرصتي و

هيچ تواني براي خريد لحظاتي که به بطالت گذرانده

ايد, به هيچ قيمتي نخواهيد داشت...

کسي سراغ گردو فروشي رفت وگفت:

مي شود همه ي گردوهايت را رايگان به من

بدهي؟ گردوفروش باتعجب به او نگاه کرد

وجوابي نداد. دوباره پرسيد: مي شود يکي

کيلو گردو مجاني به من بدهي؟ وبازهم

باسکوت مواجه شد. اين بار گفت: پس

خواهش مي کنم يک گردوي مجاني به من

بدهيد. او آنقدر اصرارکرد تا بالاخره گردو را

گرفت, سپس گفت: يک عدد گردو که ارزش

ندارد, يک عدد ديگر هم بدهيد! وبا اصرار

يک عدد ديگر گردو گرفت ودرخواست کرد

که گردوي سوم را نيز مجاني بگيرد. گردو

فروش که عصباني شده بود, گفت: زرنگي؟

اين طور مي خواهي يکي يکي همه ي

گردوهايم را تصاحب کني؟

مشتري سمج گفت: راستش مي خواستم

درسي به تو بدهم: عمر و زندگي ما نيز

چنين است. اگر به تو بگويند همه ي عمرت

را يکجا بفروش, به هيچ قيمتي اين کار را

نمي کني. ولي روزهاي زندگي را بي توجه و

رايگان يکي يکي از دست مي دهي؛

تا به خودتبيايي, همه عمر از کفرفته است.

aaaa

فقط در ناملايمات است كه فضايل انسان به

اوج خود مي رسد. درغياب باد، يك توده پنبه نيز

مانند يك قله كوه استوار است.

كوره ي مشكلات

آهنگري بود كه باوجود رنج هاي متعدد

وبيماري، عميقًا به خدا عشق مي ورزيد.

روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا

نداشت، از اوپرسيد: توچگونه مي تواني

خدايي را كه رنج وبيماري نصيبت مي كند،

دوست داشته باشي؟

آهنگر سر به زير آورد وگفت: من وقتي كه

مي خواهم وسيله اي آهني بسازم، يك تكه

آهن را در كوره قرار مي دهم، سپس آن را

روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل

دلخواهم درآيد. اگر به صورت دلخواهم

درآمد، مي دانم وسيله ي مفيدي خواهدبود،

اگرنه، آن را كنار مي گذارم.

همين موضوع باعث شده است كه هميشه به

درگاه خداوند دعا كنم كه:

خدايا، مرا در كوره هاي رنج قرار ده اما كنار

نگذار!

aaaa

آموخته ام كه:

شما هميشه بايد عزيزان خود را باكلمات

مهرآميز ومملو از عطوفت ترك كنيد، زيرا

ممكن است اين آخرين باري باشد كه شما

آنها را مي بينيد.

معناي توكل آن است كه متوكل در برابر خداي

متعال در حالات و حركات وسكنات خود مانند

مرده اندر دست غسال باشد. سري سقطي

اعتماد او به ما بود

شيخ ابوعبدالله بن خفيف، آن شيخ المشايخ

ديار پارس خاطره سفر حج خود را چنين

نقل كرده است:

خواستم به حج روم. چون به بغداد رسيدم،

چندان پندار در سرمن بود كه ديدن يكي از

بزرگان را نتوانستم. چون به باديه رسيدم،

رسني و دلوي داشتم . تشنه شدم، چاهي

ديدم، كره آهويي از آن آب مي خورد.

چون به سرچاه رفتم، آب پايين رفت.

گفتم: خداوندا، ارزش من از اين آهو كمتر

است؟

چون اين بگفتم، آوايي شنيدم كه در گوشم

گفت: اي مرد، اين آهو دلو ورسني نداشت،

اعتماد او به ما بود.

تذكره الاوليا عطار

( نسخه هاي زندگي( ۱۴

رضا شيرمحمدي- ۱۵ مرداد ۸۸

Reza1_sh@yahoo.com

انتظار (به بهانه نيمه شعبان)

نيستي، « ظاهر » تو را غايب ناميده اند، چون

به معناي « غيبت » . نباشي « حاضر » نه اينکه

تهمت ناروائي است که به تو ،« حاضرنبودن »

زده اند و آنان که بر اين پندارند، فرق ميان

را نمي دانند. « حضور » و « ظهور »

« ظهور » آمدنت که در انتظار آنيم به معناي

و دلشدگانت که هر صبح و « حضور » است، نه

شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا

مي طلبند نه حضورت را.

وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به

دندان مي گزند و با تعجب مي گويند که تو را

پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند،

چرا که تو در ميان مايي، زيرا امام مايي.

از « دل » جمعه که از راه مي رسد، صاحبدلان

دست مي دهند و قرار از کف مي نهند و قافله

دل هاي بي قرار روي به قبله مي کنند و آمدنت

را به انتظار مي نشينند...

آموخته ام كه... بيش از آن که مرا بفهمند ،

ديگران را درک کنم.

آموخته ام كه... بيش از آن که دوستم

بدارند، دوست بدارم.

آموخته ام كه... هميشه فردي خوشبين باقي

بمانم ، چرا که زندگي وموهبت هاي آن را

دوست دارم.

آموخته ام كه... اگرچه ازهر چيزي

بهترينش را ندارم ولي ازهر چه که

دارم،بهترين استفاده رانمايم.

آموخته ام كه:

اگر ازخودتان بهترين ها را ارائه نكنيد، نبايد

از زندگي انتظار بهترين ها را داشته باشيد.

aaaa

اگر فکر مي کنيد که کار يعني زحمتومشقت محض, و وسيله اي براي تامين معاش خانواده, به احتمال زياد چيزي بيشاز

آن هم گيرتان نخواهد آمد.

« آنتوني رابينز »

شما مشغول چه کاري هستيد؟

روزي خبرنگاري از کنار يک بناي درحال ساخت عبور مي کرد. سه کارگر مشغول کار بر روي ساختمان بودند. او به آنها نزديک شد تا با

هرکدام مصاحبه اي انجام دهد.

کارگر اول کسي بود که هر روز با تاخير در محل کارش حاضر مي شد واز همه زودتر محل کار را ترک مي کرد. با بي حوصلگي آجرها

را جابجا مي کرد ومرتب زير لب غرولند مي کرد و هيچ توجهي به کيفيت کاري که مشغول آن بود نداشت.

خبرنگار از وي سوال مي کند: شما مشغول چه کاري هستيد؟ و او با بي حوصلگي تمام جواب مي دهد: مگر نمي بيني دارم جان مي کََنم,

دارم آجر به محل کار مي برم.

خبرنگار سراغ کارگر دوم مي رود. او کسي است که سرموقع مي آيد و سرموقع تعطيل مي کند. با انرژي بيشتري نسبت به

کارگر اول مشغول کار است. از وي سوال مي شود: مشغول چه کاري هستي؟ و او همانطور که مشغول چيدن آجرهاست با لبخند جواب

مي دهد: دارم روزي ده هزار تومان پول در مي آورم.

اما کارگر سوم با انگيزه و انرژي وصف ناپذيري کارش را انجام مي دهد. کارگر سوم کسي است که هميشه زودتر از همه در محل کارش

حاضر مي شود وديرتر از بقيه آنجا را ترک مي