( نسخه هاي زندگي( ۲۳ )

تقديم به آن ها كه در انديشه ي سلامتجسم و روح خود هستند.

رضا شيرمحمدي- ۲۳ ارديبهشت ۸۹

‹‹ روزهايپنجشنبه هر هفته ››

Reza1_sh@yahoo.com

عشق بورزيد

وگرنه نابود خواهيد شد.

انتخاب ديگري در ميان نيست.

جي.پي.واسواني

داستان دو کاج

درکنار خطوط سيم پيام

خارج از ده دو کاج روييدند

ساليان دراز رهگذران،

آن دو را چون دو دوست مي ديدند

روزي از روزهاي پاييزي

زير رگبار وتازيانه ي باد

يکي از کاج ها به خود لرزيد،

خم شد و بر روي ديگري افتاد

گفت اي آشنا ببخش مرا

خوب درحال من تامل کن

ريشه هايم زخاک بيرون است

چند روزي مرا تحمل کن

کاج همسايه گفت با تندي،

مردم آزار از تو بيزارم

دورشو دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم

بينوا را سپس تکاني داد،

يار بي رحم ومحبت او

سيمها پاره گشت وکاج افتاد

بر زمين نقش بست قامت او

مرکز ارتباط ديد آن روز

انتقال پيام ممکن نيست

گشت عازم، گروه پي جويي

تا ببيند که عيب کار از چيست

سيم بانان پس از مرمت کار

راه تکرار برخطر بستند

يعني آن کاج سنگدل را نيز

با تبرتکه تکه بشکستند.

aaaa

و به راستي که آسمان ها و مابين آن ها را در شش

روز آفريديم. ق- ۳۸

حتي خداوند هم يک روز هفته را تعطيل کرد!

آنتوني رابينز

تيز کردن اره

فردي درحال اره کردن تنه قطور يک درخت

بود. اره را مرتب , عقب وجلو مي برد. اما

پس از تقريبا يک روزکار، مي بيند که هنوز

نصف آن را اره کرده است. در همين حال,

چشمش به مردي مي افتد که با او شروع به

کار کرده بود اما چيزي نمانده درخت را

بيندازد. چشمانش از تعجب گرد مي شود و

مي پرسد: چطور کار کردي؟! تو داري

تمامش مي کني در حالي که تمام وقت هم

اينجا نبودي وچند بار در ميان کار آن را رها

کردي و به استراحت پرداختي. چه شد؟

مرد لبخند مي زند وپاسخ مي دهد: تو ديدي

که من هر ازگاهي کار را رها کردم, اما

نديدي هر بار که براي استراحت مي رفتم,

اره ام را تيز مي کردم.

نتيجه: روزهاي هفته را نام گذاري کنيد و

روزي را نيز به خانواده اختصاصدهيد. دچار

اين فکراشتباه نشويد که به علتکار زياد,

فرصتي براي اين کار نداريد.

پيشرفتدر کارها نه به ميزان وقتي که صرف

آنها مي کنيد, بلکه به مقدار اشتياق و انرژي

هنگام فعاليت بستگي دارد. آن عشق, شادي

وانرژي که در کنار خانواده تان بدست

مي آوريد, شما را در طول هفته در انجام

کارهاي روزانه تان کمکخواهد کرد.

مسعود لعلي

من اعتقاد راسخ دارم که چنانچه هريک از ما به سختي

در خارج از خانه کار کند وخانواده را ناديده بگيرد,

درست مانند آن است که صندلي ها را مرتب وتميز

روز عرشه ي کشتي تايتانيک بچيند, غافل از اينکه به

زودي در قعرآب فرو خواهد رفت.

استفان کاوي

گر نشان زندگي جنبندگي است،

خار در صحرا سراپا زندگي است.

------------------------

چيزي را كه ما زندگي مي ناميم، اصلا

زندگي نيست، بلكه استخراج تدريجي مرگ

است.

------------------------

تولد يك چيز است و زندگي يك چيز ديگر.

براي بدست آوردن و نائل شدن به يك

زندگي كامل، بايد آن را شناخت.

تفاوت بسياري بين زندگي كردن و زندگي

سوزاندن ومصرف كردن آن وجود دارد.

------------------------

زندگي با مرگ از ميان نمي رود، زندگي

دقيقه به دقيقه، روز به روز با هزارها طريق،

غفلت و بي توجهي از ميان مي رود.

آن چه را با سكوت از دستمي دهي، آسان تر از آن است كه با سخن از دستبرود. امام علي (ع)

دختر جواني با صورت برافروخته و درحالي كه مي لرزيد، نزد استادش آمد و با شرمساري گفت: من در مشاجره با يك دوست،

سخناني تند و ناخوشايند بر زبان آوردم و صدايم چنان از خشم بالا گرفت كه مانند رعد آسمان رعب انگيز شد. به من بگو

چگونه مي توانم اشتباهي را كه مرتكب شده ام، اصلاح كنم؟

استاد يك برگ كاغذ برداشت و آن را شصت وچهار قسمت كرد. سپس تكه هاي كاغذ را به آن دختر داد وگفت: برو اين

كاغذها را در خيابان پخش كن. دختر از دستور استاد اطاعت كرد و به پخش كردن كاغذها درخيابان پرداخت. در همان حين

باد شديدي وزيدن گرفت و تكه هاي كاغذ را به اين سو و آن سو برد و از معرضديد، دور كرد.

هنگامي كه دختر جوان نزد استاد بازگشت، استاد به او گفت: فرزندم، اكنون برو، آن تكه هاي كاغذ را جمع كن و برايم بياور.

دختر به خيابان رفت و به جست و جوي تكه هاي كوچك كاغذ پرداخت، اما نتوانست حتي يك تكه از كاغذها را بيابد!

دخترك پس از اين جست وجوي بيهوده، نزد استادش بازگشت و گفت: من حتي نتوانستم يك تكه از كاغذها را پيدا كنم!

استاد پاسخ داد: كلماتي كه بر زبان مي آوري نيز چنين هستند، طولي نمي كشد كه لبان تو را تركمي كنند، پراكنده گشته و

آن گاه براي هميشه گم مي شوند. در اين زمان ، ديگر هيچ كاري از دستتو بر نمي آيد. تو هرگز نمي تواني دوباره آن ها را

به جاي نخست برگرداني. بنابراين بايد مراقبكلماتي كه به كار مي بري، باشي. پيشاز آن كه به صحبتبپردازي، ابتدا

اطمينان پيدا كن كه آن چه مي خواهي بگويي، از سكوت بهتر است، در غير اين صورت ساكتبمان. اگر فقط اين قانون ساده

را رعايتكني، هرگز از گفته ي خود پشيمان نخواهي شد. مسعود لعلي

مطالبي پراكنده از كتابوفيلم مستند راز

اين راز هرچه بخواهيد به شما ميدهد: شادي، سلامتي، ثروتو هرچيز ديگري كه بخواهيد!

بسياري از مردم، زماني كه بين دانش راز و فرضيه هاي نوين علمي، هماهنگي كامل مي بينند، باورهايشان محكم مي

شود.شما نيرومند ترين برج مخابراتي عالم هستيد، اگر بتوانيد هربخشي از جسم خود را در زير ميكروسكوپي با بزرگ

نمايي كافي قرار دهيد، منبعي از انرژي را مي بينيد كه در حال ارتعاش است. آنچه وضعيت شما را در هر لحظه تعيين

مي كند، افكار واحساسات شماست. تمام آنجه كه مي خواهيد داشته باشيد، از انرژي درست شده و در حال ارتعاش

است، همه چيز انرژي است. پس بين افكار واحساسات شما و آنچه روي مي دهد، نوعي ارتباط وجود دارد.

زماني كه شما به خواسته هاي خوب خود مي انديشيد و آن را حس مي كنيد، خود را با موج آن هماهنگ ساخته و

موجب جذب ارتعاش آن به سوي خود و آشكار شدنش مي شويد. طبق قانون جذب، هر چيزي، مشابه خودش را

جذب مي كند. شما هم كه يك مغناطيس انرژي هستيد، قادريد هر چيزي را به سوي خود و خود را به سوي هرچيزي

بكشانيد. انسان ها هريك بر سطوح انرژي خود استوار شده اند، زيرا شخصديگري از بيرون نمي تواند به جاي آنان

فكر كند يا احساس شان را داشته باشد و اين افكار و احساسات خودشان است كه امواج را به وجود مي آورد.

‹‹ درصورت تمايل وتماس، شماره هاي قبلي و بعدي نسخه هاي زندگي نيز به شما تقديم خواهد شد. ››

به نام خداوند جان وخرد

اگر بر آنچه كه از مال تو كاسته مي شود

غمگين شوي، سزاوار است بر آنچه از عمر

تو كاسته مي شود، گريه كني.

ارزشعمر

مردي با تلاش هاي بسياري كه داشت

توانسته بود در طول زندگي خود

سيصد هزار دينار جمع نموده وتصميم

گرفته بود ديگر سختي نكشيده و بقيه

عمرش را با خوشحالي وشادماني زندگي

كند. ناگهان عزرائيل از راه رسيد تا جان

او را بگيرد. دنيا پيش چشم هاي مرد تيره

وتار شد. زاري كنان به عزرائيل گفت:

عمري زحمت كشيده ام، حالا كه وقت

استفاده از دسترنجم شده، آمده اي كه

جانم را بگيري؟ آيا سزاوار است كه من

اين موقع بميرم؟

اما عزرائيل توجهي به حرف هاي او نكرد

وخواست جانش را بگيرد . مرد كه

عزرائيل را مصمم ديد، گفت: حالا كه

اين طور است، صد هزار دينار بگير وسه

روز به من مهلت بده.

عزرائيل قبول نكرد. مردگفت: دويست

هزار دينار به تو مي دهم، دو روز به من

مهلت بده.

عزرائيل قبول نكرد. مرد گفت: همه ي

داراي ام سيصد هزار دينار را به تو

مي دهم، فقط يك روز به من مهلت بده

كه زنده بمانم. بي فايده بود. عزرائيل هيچ

پيشنهادي را قبول نمي كرد. سرانجام مرد

گفت: پس به من به اندازه اي مهلت ده

كه بتوانم جمله اي بنويسم و براي

آيندگان بگذارم.

عزرائيل به اندازه ي يك جمله به او

مهلت داد.

مرد قلم برداشت ونوشت: اي مردم من

خواستم يكروز از عمرم را سيصد هزار

دينار بخرم، به من نفروختند. پس شما

قدر عمرتان را بدانيد، چون عمر با هيچ

چيز قابل تعويضوخريد وفروشنيست.

الهي نامه عطار نيشابوري

( نسخه هاي زندگي( ۲۴

تقديم به آن ها كه در انديشه ي سلامتجسم و روح خود هستند.

رضا شيرمحمدي- ۳۰ ارديبهشت ۸۹

‹‹ روزهايپنجشنبه هر هفته ››

Reza1_sh@yahoo.com

از آنچه داريد، لذت ببريد...

خيلي ها به عنوان ظرف ميوه، از كاسه هاي

پلاستيكي كهنه استفاده مي كنند، درحالي كه

ظروف زيباي آنها در بوفه ي دربسته خاك

مي خورد.

اما بعد آنها مي ميرند وتمام آن ظروف كريستال

را براي بچه هايشان مي گذارند تا آنها را

بشكنند.

من مي گويم، اگر كريستال زيبايي داريد، چرا

خودتان آن را نمي شكنيد؟

aaaa

بياورم. صاحب سيرك كه ديد با اين كار

چيزي را از دست نمي دهد، تصميم گرفت آن

را امتحان كند.

در كمال ناباوري وحيرت، اين بوزينه قلابي

بسيار مورد توجه قرار گرفت وحتي جمعيتي

بيش از زمان بوزينه اصلي به سوي سيرك

جلب شدند. پول به سوي آنها سرازير شد و

آن مدير اسبق و صاحب سيرك هر دو به

تدريج وضعشان بهتر وبهتر شد. تا اينكه

روزي اتفاق عجيبي افتاد.

ناگهان شيري عظيم الجثه به قفس بوزينه راه

پيدا كرد. آقاي بوزينه نمي دانست چكار كند.

او تاجايي كه مي توانست مانور داد تا از

چنگ شير فرار كند، ولي دريافت كه دير يا

زود كارش تمام است و رفتني است. جمعيت

زيادي مقابل قفس جمع شده بودند تا از

نزديك شاهد اين نمايش باشند. آنها نفس در

سينه هايشان حبس شده بود كه بالاخره بوزينه

در گوشه اي از قفس به دام افتاد و راه گريزي

نداشت. ناگهان جمعيت در كمال حيرت و

ناباوري شنيدند كه بوزينه با صدايي مرتعش و

هراسان فرياد زد: كمك كمك! درست در

همان لحظه شير هم به آرامي به سخن درآمد

وگفت: صداتو ببر احمق! فكر مي كني فقط

خودت از زور بيكاري اينجا اومدي و تو جلد

بوزينه رفتي؟

عده اي از مردم پيرامون ما به آنچه نيستند،

وانمود مي كنند. آنها انرژي زيادي صرف

مي كنند تا هويتي را به نمايشبگذارند كه از

منظر ديگران مقبول تر و موردپسند تر باشد.

مشكل اين جاستكه آنها مجبورند براي تغيير

وجهه خود در نظر ديگران، انتظارات ضدو

نقيض و متفاوت مردم پيرامون خود را

برآورده سازند. ادامه اين بازي براي تمام

عمر غيرممكن است. آنها دير يا زود در

گوشه اي گير مي افتند وشخصيت واقعي شان

آشكار مي شود. بهشتيا جهنم- مسعود لعلي

خودتباش

روزي روزگاري مدير يك شركت، طي يك

بحران اقتصادي كار خود را از دست داده

بود. او غمگين و افسرده و بي هدف در

پاركي قدم مي زد كه نيمكتي خالي

توجهش را جلب كرد و روي آن نشست.

چند لحظه بعد، مرد ديگري پرسه زنان

نزديك شد. او نيز كه به شدت درهم

وناراحت به نظر مي رسيد، در انتهاي ديگر

نيمكت جا خوش كرد.

بعد از مدت دو ساعت كه آن دو همچنان

در سكوت نشسته بودند، مرد اول لب به

سخن گشود: من تا همين چند وقت پيش

رييس يك شركت بودم و براي خودم دفتر

كاري داشتم، ولي در كارم خيلي بريز و

بپاش كردم و حالا هم ديگر بيكارم.

مرد دوم گفت: من صاحب سيرك هستم.

بزرگترين جذابيت سيرك من به خاطر يك

بوزينه بود. آن بوزينه هفته پيش مرد و الان

تقريبا تماشاچي ندارم. فكر مي كنم اگر

بوزينه ديگري دست وپا نكنم بايد اين كار

را ببوسم و كنار بگذارم.

مرد اول گفت: شما يك بوزينه لازم داريد و

من هم در به در دنبال كار هستم. چطور

است من لباسي به شكل بوزينه بپوشم و

اداي آن را در بياورم؟ مي توانم دوباره

برايتان مشتري جلب كنم و همه را سر كيف

منآزمودم مدتي

بي تو ندارم لذتي

كي عمر را لذتبدي

بي ملح بي پايان تو

‹‹ نان زندگي››

بارها گذرمان به نانوايي ها افتاده و لحظات يا دقايقي در صف ايستاده ايم تا نوبت مان شود. درحالي كه هريك از مشتريان غرق

در افكار خود بوده و يا سرگرم گفتگو با يكديگر هستند، اگر نيم نگاهي به اعمال تكراري شاطران نانوا داشته باشيم، بهترين

درس ها را فرا مي گيريم.

تمام سعي و تلاش افراد شاغل در نانوايي، تهيه ي ناني برشته و خوشمزه است . درخانواده هم بدين گونه است؛ همت پدر و

مادر، پرورش فرزندي سالم و شايسته است، اما برخي اوقات تمام زحمات خود را برباد رفته مي دانند. از زمين وزمان و

يكديگر شكوه وشكايت مي كنند كه هرچه بافتيم، پنبه شد؛ اما نمي دانند كه نوجوان يا جوان شان، در حال پخته شدن است و با

اندكي صبر، به كانون خانواده باز مي گردد.

همان لحظه كه نان پخته شده را تحويل مي گيريم، آيا براي بردن آن عجله مي كنيم؟ خير، اندكي تامل نموده، منطقه ي

وسيعي را در اختيار نان ها قرار مي دهيم تا سرد و از تب وتاب اوليه فارغ شوند، سپس براي جلوگيري از خشك شدن ،

در نايلون يا تكه اي پارچه قرار داده و راهي منزل مي شويم.

فرزند خانواده كه از كوره در مي رود، يعني اينكه من الآن برشته هستم و بايد از تنور گرم نصيحت خارج شوم، نيازمند فضا و

اختيار بيشتري هستم. بگذاريد سرد بمانم تا مرد شوم! البته به نايلون هاي پند واندرز شما براي جلوگيري از ترد و خشك شدن

نياز دارم اما اگر الآن در دايره ي سرزنش شما قرار گيرم، رايحه ي منش وكردار من، "خميري" و مزه ي وجودم، "بخور ونميري"

مي شود. اگر هم موقعي كه خيلي عصباني و تندمزاج شده ام، قصد كمك به من را داريد، لطفًا از ادوات و ابزار مناسب و افراد

زبده وقابل قبول بهره جوييد؛ آن گونه كه در خروج نان از تنور، از وسيله ي آهني يا همان چنگك استفاده مي كنند. در

غيراين صورت، هم دستشان مي سوزد و هم نان از دستشان رها شده، در تنور مي افتد و از بين مي رود.

نانواها تمام چونه هاي خمير را به يكاندازه درست مي كنند؛ بعضي ها كه خيلي دقيق هستند، حتي براي اين كار، از ترازو

استفاده مي كنند. ما هم بايد همه ي فرزندان مان را به يك چشم ببينيم و تفاوتي بين آنان قائل نشويم. لازم است گاهي با

ترازوي عقل، برخوردمان را نسبت به فرزندان مان بسنجيم. البته، عدالت بين بچه ها، هميشه به معني مساوي رفتار كردن با آنان

نيست؛ دختران نسبت به پسران، نياز به توجه و محبت بيشتري دارند.

شاطر نانوا از وردنه(غلتك) جهت پهن كردن چونه ي خمير استفاده مي كند. اگر در انجام اين كار، همت بيشتري كند، سطح

نان به نسبتيكسان پخته مي شود. پدر ومادر هم به عنوان وردنه، بايد در مجاورت فرزندان، مشغول نوازش آنان باشند تا تمام

صفات شخصيتي شان به يك اندازه شكل بگيرد. بدون وردنه ي پدر ومادر، بچه ها جنگنده، غرنده و له ولورده مي شوند. البته

شاطر نانوا براي برشته شدن نان ها، از وردنه ي دندانه اي يا انگشتان دست خود براي ايجاد سوراخ هايي در سطح خمير

استفاده مي كند. در خانواده نيز براي اين كه بچه ها پخته و اجتماعي شوند، نيازمند شكاف وفاصله اي كوچك هستند؛

زمان هايي عاري از هرگونه سلطه و رهنمود و فضاي بسته وخفه. گاهي بچه ها خواهان فضايي مستقل و شخصي اند.

حال ممكن است برخي افراد بگويند: امروزه همه چيز مدرنيته شده و ديگر كسي از اين شيوه هاي قديمي پيروي نمي كند.

نانوايي ها همگي مكانيزه شده اند. ديگر نيازي به اين همه كارگر و زحمت اضافه نيست. از يك طرف دستگاه، خمير را وارد

مي كنند و از طرف ديگر، نان را تحويل مي گيرند. يعني بچه هاي اين دوره زمانه عوض شده اند و مي خواهند خودشان باشند.

وقتي اين همه امكانات آموزشي در اختيار دارند، محتاج زحمت و آقابالاسري نيستند.

درپاسخ اين افراد بايد گفت: آيا طعم و بوي نان نانوايي هاي سنتي بهتر استيا نانوايي هايي كه دستگاه خودكار دارند؟

سوال ديگر اين است كه آيا روش هاي قديمي را بر اكتشافات جديد ترجيح مي دهيم؟

پاسخ اين سوال در روايتي از حضرت امير(ع) نهفته است: بهترين كارها اعتدال وميانه روي است.

جعفرعذاري اهوازي (با ويرايش وتلخيص)

‹‹ نسخه هاي زندگي تاريخ مصرف ندارد ››

اگر فقط به مطالعه ي اين مطالباكتفا نموده و از آن هيچ درسي نگرفته و آن را بكار نبنديد، مانند اين استكه كامپيوتر پرقدرت وگران قيمتي بخريد اما، هرگز آن را از كارتن خارج نكنيد.